رتبه های برتر کنکور ، تلاش برای ماندن یا رفتن
معصومه رضائی _ جامعه شناس

رتبه یک را نگه میداریم یا فقط به او تبریک میگوییم؟
هر سال یک صحنه تکراری داریم؛ نتایج کنکور اعلام میشود، نام رتبههای برتر منتشر میشود، دوربینها به سراغشان میروند و یک سؤال همیشگی مطرح میشود: «برای آینده چه برنامهای دارید؟ میمانید یا مهاجرت میکنید؟»و پاسخ بسیاری از این جوانان، پاسخی ساده اما معنادار است:«اگر شرایط خوب باشد، میمانم.»شاید همین یک جمله، از دهها گزارش درباره مهاجرت نخبگان گویاتر باشد.چرا یک جوان ۱۸ ساله، درست در لحظهای که باید آیندهاش را در کشور خودش تصور کند، ماندن را مشروط میکند؟ چرا «ماندن» برای او انتخاب پیشفرض نیست و باید منتظر بماند تا ببیند شرایط چه میشود؟پاسخ را نباید فقط در حقوق و درآمد جستوجو کرد.یک نخبه میخواهد بداند اگر چهار، شش یا ده سال برای علم و تخصصش وقت بگذارد، در نهایت چه آیندهای انتظارش را میکشد. آیا شغل متناسب با تخصصش پیدا میکند؟ آیا امکان پژوهش دارد؟ آیا آزمایشگاه و تجهیزات در اختیارش قرار میگیرد؟ آیا ایدهاش امکان تبدیل شدن به فناوری و محصول را دارد؟ آیا مسیر ارتقای علمی و شغلی بر اساس شایستگی است؟ آیا میتواند با جامعه علمی جهان ارتباط داشته باشد؟ و آیا میتواند برای زندگی شخصی و حرفهای خود برنامهریزی کند؟در بسیاری از کشورهای مقصد، این عوامل به شکل یک بسته به دانشجو ارائه میشوند: آموزش باکیفیت، فرصت پژوهش، حمایت مالی، زیرساخت علمی، امکان کار و مسیر روشن ورود به بازار کار پس از فارغالتحصیلی. گزارش ۲۰۲۶ سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) نیز تأکید میکند که هزینهها، حمایت مالی، فرصتهای تحصیلی، شرایط زندگی و مسیرهای اشتغال پس از تحصیل، در تصمیم دانشجویان بینالمللی برای انتخاب مقصد و ماندن در آن نقش دارند.بنابراین کشورهای مقصد فقط «دانشجو» جذب نمیکنند؛ سرمایه انسانی آینده را جذب میکنند.وقتی ساختار، انتخاب فرد را شکل میدهددر اینجا جامعهشناسی میتواند به ما کمک کند مسئله را فراتر از «تصمیم شخصی یک جوان» ببینیم.رابرت مرتن در مقاله مشهور خود، «ساخت اجتماعی و آنومی» که در سال ۱۹۳۸ در American Sociological Review منتشر شد، میان اهدافی که جامعه برای افراد مطلوب و ارزشمند میکند و راهها و امکانات مشروعی که برای رسیدن به آن اهداف در اختیارشان میگذارد، تفاوت میگذارد.اگر جامعه به یک جوان میگوید «موفق باش، دانشمند شو، بهترین باش، نوآوری کن و پیشرفت کن»، اما همزمان مسیرهای واقعی و باثبات رسیدن به این اهداف را محدود میکند، شکافی میان هدف و امکان تحقق آن ایجاد میشود.در چنین شرایطی، مهاجرت را نمیتوان صرفاً یک تصمیم فردی یا حتی یک «فرار» دانست. میتوان آن را، دستکم در بخشی از موارد، واکنشی عقلانی به ساختاری دانست که فرد در آن احساس میکند امکان تحقق تواناییهایش محدود است.جوان نخبه ممکن است کشورش را دوست داشته باشد، اما در عین حال محاسبه کند که کجا امکان بیشتری برای تبدیل تواناییاش به موفقیت وجود دارد.مسئله فقط مهاجرت نیست؛ مسئله بازتولید نابرابری استاما داستان از کنکور هم عقبتر میرود؛ به مدرسه.اینجا نظریه پیر بوردیو و ژانکلود پاسرون اهمیت پیدا میکند. آنها در کتاب «بازتولید در آموزش، جامعه و فرهنگ» که نخستین بار در سال ۱۹۷۰ در فرانسه منتشر شد و ترجمه انگلیسی آن در سال ۱۹۷۷ توسط SAGE منتشر شد، نشان دادند که نظام آموزشی صرفاً یک مسیر خنثی برای انتقال دانش نیست؛ آموزش میتواند در بازتولید تفاوتهای اجتماعی نیز نقش داشته باشد. آنها به نقش سرمایه فرهنگی، پیشینه خانوادگی، زبان، انتخاب و گزینش آموزشی در این فرایند توجه میکنند.این نظریه را میتوان به مسئله امروز مدارس ایران پیوند داد.وقتی یک دانشآموز از خانوادهای برخوردار، در مدرسهای با معلم باتجربه، کلاس تقویتی، مشاور، منابع آموزشی فراوان، دسترسی مناسب به اینترنت و محیط رقابتی تحصیل میکند، فقط «کتاب درسی» دریافت نمیکند؛ او مجموعهای از منابع و فرصتها را دریافت میکند که بوردیو آنها را در تحلیل خود از سرمایه فرهنگی و اجتماعی جدی میگیرد.در مقابل، دانشآموزی که در منطقهای محروم تحصیل میکند ممکن است حتی برای دسترسی به معلم، مشاور، آزمایشگاه یا منابع آموزشی مناسب با محدودیت مواجه باشد.بنابراین وقتی در روز اعلام نتایج میگوییم «این دانشآموز رتبه یک شد چون بیشتر تلاش کرد»، بخشی از واقعیت را میبینیم و بخشی را نمیبینیم.سؤال جامعهشناختی این است:او با چه میزان سرمایه و چه کیفیتی از فرصتها وارد مسابقه شده بود؟البته این به معنای انکار تلاش دانشآموزان مدارس برتر نیست. بسیاری از آنها واقعاً سخت تلاش کردهاند. مسئله این است که تلاش فردی و فرصت ساختاری دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند.آیا همه کودکان فرصت یکسانی برای نخبهشدن دارند؟آمار رتبههای برتر کنکور نیز این پرسش را جدیتر میکند. در گزارشهای مربوط به کنکور ۱۴۰۴، سهم مدارس سمپاد در میان رتبههای برتر بسیار بالا گزارش شده و در مقابل، سهم مدارس دولتی عادی بسیار محدود بوده است.البته نباید از این آمار نتیجه گرفت که «سمپاد دانشآموز را نخبه میکند». دانشآموزان سمپاد خودشان از ابتدا از طریق آزمون گزینش میشوند و معمولاً از استعداد و عملکرد تحصیلی بالاتری برخوردارند.اما سؤال مهمتر همچنان پابرجاست:چند کودک بااستعداد، اساساً فرصت ورود به چنین مسیرهایی را پیدا نمیکنند؟گزارش OECD درباره عدالت آموزشی نیز دقیقاً بر همین مسئله تأکید دارد: افزایش دسترسی به آموزش، بهخودیخود به معنای برابری آموزشی نیست؛ وضعیت اقتصادی و اجتماعی خانواده همچنان میتواند بر موفقیت آموزشی اثر بگذارد و کیفیت مدرسهای که دانشآموز در آن تحصیل میکند نیز اهمیت دارد.پس عدالت آموزشی به این معنا نیست که همه دانشآموزان باید نتیجه یکسانی بگیرند.عدالت آموزشی یعنی محل تولد، وضعیت اقتصادی خانواده یا کیفیت مدرسه، شانس یک کودک برای شکوفا کردن استعدادش را تعیین نکند.ما فقط مغزها را از دست نمیدهیم؛ فرصتها را هم از دست میدهیممسئله مهاجرت نخبگان نیز فقط یک مسئله فردی نیست.مطالعه مهم «مهاجرت مغزها و شکلگیری سرمایه انسانی در کشورهای در حال توسعه» نوشته میشل بین، فردریک داکیه و هیلل راپاپورت، که در سال ۲۰۰۸ در The Economic Journal منتشر شد، نشان میدهد رابطه مهاجرت نیروی ماهر و سرمایه انسانی پیچیده است؛ مهاجرت متخصصان در برخی شرایط حتی میتواند انگیزه افراد بیشتری برای کسب مهارت ایجاد کند، اما در بسیاری از کشورهای دارای سرمایه انسانی پایین، زیانهای خروج نیروهای متخصص میتواند از منافع آن بیشتر باشد.پس مسئله این نیست که هر فردی که مهاجرت میکند الزاماً برای کشور «از دست رفته» است. مسئله زمانی جدی میشود که یک کشور نتواند محیطی ایجاد کند که بخشی قابل توجه از نیروهای آموزشدیدهاش، پس از کسب مهارت، بخواهند در همان جامعه زندگی و فعالیت کنند.و اینجا دوباره به همان جمله برمیگردیم:«اگر شرایط خوب باشد، میمانم.»این جمله را نباید صرفاً بیعلاقگی به وطن تلقی کرد.ممکن است این جمله در واقع ترجمه یک محاسبه اجتماعی باشد:«اگر بتوانم تواناییام را اینجا به کار بگیرم، میمانم؛ اگر نه، جایی میروم که امکان بیشتری برای تحقق آن داشته باشم.»رتبه یک را نگه میداریم یا فقط به او تبریک میگوییم؟ما ممکن است سالها برای آموزش یک دانشآموز هزینه کنیم، استعدادش را شناسایی کنیم، او را به رتبه یک کنکور برسانیم و درست در نقطهای که آماده ورود به مرحله تولید علم و تخصص است، از خود بپرسیم چرا میرود.اما شاید این سؤال را باید خیلی زودتر میپرسیدیم.نخبه را نباید از روز اعلام نتایج کنکور برای ماندن متقاعد کرد؛ باید سالها قبل، شرایط ماندن را ساخته باشیم.و حتی پیش از آن، باید مطمئن شویم که تنها فرزندان خانوادههای برخوردار فرصت نخبهشدن پیدا نمیکنند.چون مسئله فقط این نیست که چند رتبه یک از کشور خارج میشوند.مسئله این است که:چند استعداد هیچوقت فرصت پیدا نمیکنند رتبه یک شوند؟شاید آن دانشآموز ۱۸ ساله واقعاً وطنش را دوست داشته باشد.شاید حتی دلش بخواهد بماند.اما وقتی دوربین تلویزیون از او میپرسد «میمانی یا میروی؟» و او میگوید:«اگر شرایط خوب باشد، میمانم.»در حقیقت، یک سؤال را به جامعه برمیگرداند:چه شرایطی ساختهایم که ماندن، برای بااستعدادترین جوانان این سرزمین، نه یک فداکاری، بلکه یک انتخاب منطقی باشد؟




