«ایثار در تلاطم طوفان؛ روایت ناتمام خدمت»**

«ایثار در تلاطم طوفان؛ روایت ناتمام خدمت»**

این روزها که به پشت سر نگاه می‌کنم، تصویرهایی در ذهنم جان می‌گیرد که نه در قاب آمار می‌گنجد و نه در واژه‌های رسمی گزارش. روزهایی را به یاد می‌آورم که سایه‌ی سنگین جنگ تحمیلی سوم و استرس ناشی از آن، بر همه جا سنگینی می‌کرد؛ روزهایی که شاید هر کسی حق داشت برای امنیت خود درنگ کند، اما در «بهزیستی سربیشه»، واژه‌ای به نام «تعطیلی» یا «هراس» معنا نداشت.خوب به خاطر دارم؛ در اوج اضطراب‌ها، معصومه کدخدایی، ریاست محترم اداره، بی‌هیچ واهمه‌ای ردای خدمت به تن کرد. ما نیز به رسم رسالت اطلاع‌رسانی، پای به پای ایشان دویدیم تا مبادا صدای مددجویان در هیاهوی جنگ گم شود و جامعه هدفمان لحظه‌ای از اخبارِ حمایتی بی‌اطلاع بماند. خستگی برای او مفهومی غریب بود. حضور بی‌واسطه در مراکز تحت نظارت، عبور از جاده‌های خاکی برای رسیدن به روستاهای دورافتاده و دیدار چهره‌به‌چهره با مددجویانی که تنها پناهشان بهزیستی بود، به بخشی از روزمرگی‌های پرخطر اما شیرین ما تبدیل شده بود. از تماس‌های مکرر تلفنی برای گره‌گشایی از مشکلاتِ مردم با سایر ادارات گرفته تا همراهی با مدیرکل پر تلاش در سخت‌ترین مسیرها، همه و همه حکایت از عشقی داشت که از حد وظیفه فراتر بود.به یاد می‌آورم روزهای پایانی سال را؛ زمانی که همه در تب‌وتاب تعطیلات بودند، اما ایشان با صلابت، همکاران را به خط کرد. اسناد اعتباری باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن جمع‌آوری می‌شد تا مبادا در آن شرایط سخت، سفره‌ی مددجویی خالی بماند. صادقانه می‌گویم، گاهی من به عنوان روابط عمومی از این حجم از فشار و کار کم می‌آوردم، اما وقتی به چشمان رئیس اداره نگاه می‌کردم، می‌دیدم او هر روز مشتاق‌تر و پیگیرتر از روز قبل برای حل مشکلات ایستاده است.این دلنوشته، تقدیر از یک شخص نیست، بلکه روایتِ یک باور است. باوری که ثابت کرد حتی در روزهای آتش و اضطراب، «بهزیستی» پناهگاهِ امن مردم باقی می‌ماند.آری؛ ما آموختیم که بهزیستی همیشه و در هر شرایطی، در کنار مردم است.#اداره_بهزیستی_شهرستان_سربیشه#اقتصاد_مقاومتی_در_سایه_وحدت_ملی_و_امنیت_ملی#پویش_ملی_کنار_مردم#مهر_آوا_کانال_اطلاع_رسانی_بهزیستی_شهرستان_سربیشه#سامانه_صدای_مشاور_بهزیستی_۱۴۸۰#اورژانس_اجتماعی_۱۲۳