کمال گرایی

کمال گرایی

ما خیال می‌کنیم «آمادگی» نقطه‌ای در آینده است؛
جایی که تمام ترس‌ها دود می‌شوند،
شک‌ها می‌میرند و یقین مطلق از راه می‌رسد.
پس در «اتاق انتظارِ زندگی» می‌نشینیم و خودمان را صیقل می‌دهیم.
کتاب می‌خوانیم، دوره می‌بینیم و نقشه‌ها را دقیق‌تر می‌کنیم.
فکر می‌کنیم داریم «جلو» می‌رویم، اما فقط داریم «درجا» می‌زنیم.
غافل از اینکه زمان، منتظرِ اعتمادبه‌نفسِ ما نمی‌ماند.
او کارِ خودش را می‌کند: موها را سفید می‌کند، پوست را چروک می‌اندازد و فرصت‌ها را یکی‌یکی از روی میز برمی‌دارد.

کمال‌گرایی، قاتلِ خاموشِ پتانسیل‌هاست.
او به ما وعده‌ی یک «شروعِ بی‌نقص» می‌دهد،
اما در نهایت، تنها چیزی که نصیبمان می‌شود، یک «پایانِ پُر از حسرت» است.

آمادگی یک «حس» نیست که بیاید؛ یک «تصمیم» است که وسطِ ترس می‌گیریم.
با صدای لرزان، با دست‌های خالی، با همین دانشِ نصفه‌ونیمه شروع کن.

نسخه‌ی ناقصِ تو که «عمل» می‌کند، هزار بار ارزشمندتر از نسخه‌ی کاملی است که فقط «فکر» می‌کند.