ابوالفضل زاهدی پور

ابوالفضل زاهدی پور

بر سر آن بودم که به امروز ادای دینی دیگر به فردوسی کنم. او که به سخن انوری «خداوند» بود. خداوند ایران و ایرانیت. فردوسی نوشته است به ارد روز از ماه اسپند کار سرایش  شاهنامه را به سر رسانده. اما خبری دیگر افتاد که دیدم به فرموده بیهقی «مرا چاره نیست از بازنمودن این خبر.»خبر افتاد که ابوالفضل زاهدی پور هم گذشته شد. نام او در چند دهه کنونی در جنوب خراسان با نام نشریه‌اش می‌آمد: «نواندیش.»به زاد جوان بود و به دانش سالمند. چهارم خرداد ۱۳۵۳ در بیرجند بزاد. در بیرجند تا دانشگاه درس خواند. وارد کار که شد آغاز روزنامه‌نویسی کرد. کاری که در خونش بود. نواندیش را که منتشر کرد نشان داد که اندیشه‌ای نو دارد.  چند دهه پیش‌تر به آن زمان که متوهمان ملی‌گرایی بر راه آن پیر نیرنگ‌باز قجر می‌رفتند، در بیرجند هم نشریه‌ای به راه انداختند با نام «آزادی قاینات»، که هنوز خواندنی است. هم از خبرها، هم از قلم پربار نویسندگانش، هم از آن نگاهی که به دنیا می‌انداخته‌اند. با این عیب بزرگ که ایرانی آشفته و ویرانه و تباه می‌خواستند، با مردمی بیمار و گدا. دستاورد قاجاران!از آن زمان پس، کسی در بیرجند نبود که روزنامه‌ای انتشار دهد. زاهدی‌پور آن کس بود که پیدا شد و کار را تمام کرد.چندی نشریه نواندیش را انتشار داد. چندی از روزنامه اعتماد، چاپ تهران، پروانه گرفت و هر روز لایی چند برگه‌ای را همزمان هر شماره اعتماد چاپ می‌کرد و در بیرجند پخش می‌کرد. آن دوره همزمان با تاسیس استان در جنوب خراسان شد. زاهدی‌پور با نشریه‌اش یاری‌ها به پیشرفت جریان استان‌شدن بیرجند کرد. هرگز بابت این کار، دکان‌داری هم نکرد.نبوغی در روزنامه‌نگاری داشت. خبر و مطلب تولید می‌کرد. مطالب او تیترهای خبری زنده و پرخون داشت. تیترهای وصفی او هم زنده بود و روزآمد. محتوای مطالبش مربوط به زندگانی مردم و اوضاع جنوب خراسان بود. چنان نبود که خود یا ابواب‌جمعی‌اش پای تلکس‌ها بنشینند و هر آنچه را دریافت می‌کنند به حروفچینی بسپارند و روزنامه‌ای چاپ کنند. می‌نوشت. می‌آفرید.زاهدی راهی نو در روزنامه‌نگاری بومی باز کرد. مدرن بود و درخشان. اما بومی می‌اندیشید، بومی تیتر می‌زد و بومی می‌نوشت. آنان که با او کار کرده‌اند به یاد می‌آورند که همکاری با او، کلاس درس روزنامه‌نگاری بود. برخی از آنان بعدها نشریه‌هایی یا کانون‌های فرهنگی باز کردند. همه بر پایه و مایه آنچه از او آموخته بودند.با خانم نرگس غفرانی درپیوست. همسرش، همکارش در روزنامه‌نویسی شد.زاهدی‌پور مکتبی در روزنامه‌نگاری جنوب خراسان بود. دل و جرات کار داشت. زمانی بر امام جمعه نقد نوشت. امام جمعه جایگاه بلند خود را ندید. از روزنامه‌نویس جوان شکایت کرد و محکومش کرد. یک بار هم بر سر چاپ کاریکاتوری به دفترش ریختند و راه کارش را بستند. چندی از کاری دور ماند که دلداده‌اش بود. به درس خواندن روی کرد. راه درازی را می‌رفت و می‌آمد تا کارشناسی ارشد گرفت. او خود متخصص بود. ارشدترین روزنامه‌نگار بود، و اگر با او درنمی‌ستیختند ممکن بود استاد روزنامه‌نگاری در این ناحیه خاوران بشود. تراز روزنامه‌نگاری او از آنچه در دیگر شهرهای خاوران از مشهد تا زاهدان چاپ می‌شد چند سر و گردن بلندتر بود.از آزارها که دید بر کناره رفت. دلش شکسته بود. شاید تندتر از تاب زمانه گام برداشته بود. شاید برخی رفتارهایش جای درنگ داشت. اما سزاوار چنان شکسته‌شدنی نبود. او یکی آدمیزاد بود. با محدودیت‌ها که هر آدمیزادی دارد. در چند سال کنونی روزنامه‌ای دیگر راه انداخت، به نام «زعفران». زعفرانش هنوز بر می‌دهد. اما خودش از شدت دلگیری‌ها بیمار شد. سرطان بر جانش افتاد. چهار سالی با بیماری درآویخت. اخیرا پزشک معالجش گفته بود باید برای دوره درمانی دیگر روانه مشهد شود. اما دیگر نا نداشت. گفته بود می‌مانم، هر چه می‌خواهد بشود. و چنین شد که روز ۲۵ اسپند بازپسین دم را برکشید. «تو گویی که بهرام هرگز نبود.»در شهری که مردمش هر ساله میلیون‌ها میلیون تومان برای سنگفرش عتبات می‌فرستند کسی پیدا نشده که پولی بدهد و دستگاه‌های درمانی بیاورد.    در سر داشتم که هر گاه دوباره به بیرجند شوم حتما باز به دیدارش شوم. می‌دانستم که او به درد می‌خورد. به درد محل می‌خورد. به درد ایران می‌خورد. بیهقی می‌فرماید: «هر چه بر کاغذ نبشته آید بهتر از کاغذ باشد.» ابوالفضل زاهدی‌پور رفته است. از او بسی نبشته‌های خوب داریم، بهتر از کاغذها. بادا آنان که بر او تاختند دمی به خود آیند. رفتارهای همه ما بر کاغذهایی نبشته می‌شود

..